خرید بک لینک

بازم من اومدم که بنویسم .تو شرایطی که دیگه تقریبا هیچ کس از دوستایی که اینجا داشتم و خواننده ثابت همدیگه بودیم اینجا نیستن .اصولا فکر کنم دیگه کسی وبلاگ نمی نویسه .اما از اونجایی که اصولا من به چیزای قدیمی علاقه دارم هنوزم گاه گاهی سری می زنم به اینجا و هی عین آلبوم عکسای قدیمی که وقتی می بینی کلی خاطره برات زنده میشه هی یه چیزایی یادم می افته و یه آخیییییی بلند از ته دل میگم .انسان خیلی موجود عجیبیه .در حالی که هر سال نسبت به سال قبلم احساس می کنم که یکم از فوران احساساتم کمتر شده و دیگه اون موجود لوس نیستم که از هر چیزی برنجم .یا وقتی مقایسه می کنم خودمو با 5 سال پیش و کلی احساس تغییر می کنم یه هو توی یه موقعیت می بینم که ای دل غافل بازم دارم یه سوتی میدم و بازم دارم تو ذهنم داستان می بافم و حرص می خورم و باقی داستانها .

ولی از حق نگذریم از وقتی که کلاس های تی* ای رو رفتم (حدود چهارسال پیش) تازه با مفهوم روان و روان درمانی و همه حقیقت ها راجع به انسان و حالاتش متوجه شدم .بعد خدا رو رو شکر توی یه سیکل خوب افتادم و ذهنم دنبال این چیزا بود که با دکتر *بابا**یی زاد آشنا شدم و کلا دیگه فایل هاش رو دنبال می کردم تمام این مراحل رو گذروندم تا اینکه این فلونی که الان هستم شدم .

تو این مدت اتفاقات بد کم نبودند ولی اتفاقات خوب هم زیاد بودند .یکی از اتفاقهای خوب آشنا شدنم با آدمای خوبی بود که مثل معجزه سر راهم قرار گرفتند و تونستند منو از لاک خودم بیارن بیرون و باعث تغییرات اساسی من بشن .امیدوارم همه آدما زندگیشون پر از سلامت و خیر باشه .آدمایی که کمک می کنند و مهربونن و برای دیگران خوبی میخوان از نظر من مثل جواهر می مونن .اونا خوبی رو تو بقیه می بینن و میخوان که خوبی و مهربونی رو زیاد کنن.

یکی از بهترین آدمایی که می شد سر راهم قرار بگیره رو تو محل کار دیدم و خیلی چیزا بهم یاد داد و خیلی نقطه ها رو تو ذهنم روشن کرد .

من از بچگی اض*افه و*زن زیادی داشتم یک بار ب*ال ن معد*ه رو انجام دادم و عین وزنی که کم شده بود و بیشتر از اون برگشت .اض*افه و*زن مشکل همیشگی من بوده و من نتونستم هیچ وقت باهاش کنار بیام و همیشه باعث شده که اعتماد به نفس نداشته باشم .

حالا در آستانه 40 سا*لگی میخوام یک کار مهم رو انجام بدم و اون اینه که برم و ع*مل ج*راحی م*عده رو انجام بدم .

فکر میکنم این آخرین تیریه که می تونم بندازم .

امیدوارم که بخواد و بخوام و بشه .

برچسب: نویسنده: مهران حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 3:01

صفحه بندی